
وقتی رفت حاشیه ی درختامون طلایی بود
ماه تو آسـمون ولی قحطــی روشــنایی بود
وقتی رفت هر دوی ما بد جوری دیوونه بودیم
از اونایی که به یاد هر کسی می مونه بودیــم
وقتی یه تیکه از گنبد نیلی کـنده شــد
سرنوشت بازم توی مسابقه برنده شد
وقتی رفت به روش نیاورد اشک من داره میاد
بست چشاش و گفت به من گریه نکن خیلی زیاد
وقتی رفت هر دو مون و گذاشت توی ناباوری
من بهش گفتم حالا اینبار نمیشه که نری؟
وقتی رفت یه عالمه سوالا بی جواب شدن
ماهیا تو تنگای بلورمون عذاب شدن
وقتی رفت دو تا ستاره افتادن روی زمین
من ازش پرسیدم آخرش چیه اون گفت همین
وقتی رفت پاییز بود و خدا بود و طاق کبود
من نبودم زیر طاق آسمون اونم نبود
وقتی رفت غبار نشست رو رویاهای اطلسی
دیگه هیچکسی نشد عاشق چشمای کسی
دیگه رفت درا به روی هردوی ما بسته بود
یه چیزی مثل یه دل این میون شکسته بود
وقتی رفت دریا دیگه به ماهیا نگا نکرد
ماه دیگه در نیومد ستاره ادعا نکرد
وقتی رفت لونه ی هیچ پرنده ای چراغ نداشت
واسه درد دلم هیچکسی رو سراغ نداشت
وقتی رفت فهمیدم این کارا همش کار دله
خط زدم رو آرزوم گفتم نه دیگه باطله
وقتی رفت اشکامو ریختم تا پشیمونش کنم
اما اون گفت نباید اینجوری حیرونش کنم
وقتی رفت پرنده های کوچه بی دونه شدن
عاقلا رفتنشو دیدن و دیوونه شدن
آخرین لحظه گذاشتم سرمو رو شونه هاش
تا شاید یادش بره دلیلا و بهونه هاش
اما اون تصمیم ارغوانیش و گرفته بود
پیش من بود اما انگار از اینجا رفته بود
وقتی رفت یه قطره اشک ازشهر چشماش جاری بود
همونو ازش گرفتم آخه یادگاری بود
وقتی رفت هیچی دیگه رفت و ازش بی خبرم
نامشو نوشتم اما کجا باید ببرم؟
بهتر اینه که بریزم اشکامو پشت سرش
تا شاید نباشه واسه همیشه سفرش
کاش باد مسافرش هرکی سفر کرده داره
کاش بیاد و یه دلو از دلهره در بیاره
خـــــــداحافظ تمامی سفر کرده هامون
کاش خدا بفرسته اونا رو دوباره برامون
|