سلاااااااممممم
اول شعر خودم و براتون میذارم...
برایم ماه کافی نیست ،من خورشید میخواهم
وعشقت را نه با شک بلکه بی تردید میخواهم
میان عشق ونفرت مانده ام ،آری قبول اما...
برای حذف نفرت هم کمی امید میخواهم
میان این دو راهی لحظه هایم یک به یک پژمرد
تو را گر کنی لحظه هایم را تجدید میخواهم
برایم مبهمی چون ماه پشت نقاب ابر
تو را همواره روشن تا ابد خورشید میخواهم

بگيد كه هفت شبانه روز شهرو سيا ببندن
عروسي عشق منه همه حنا ببندن
ترانه خون هيچي نگو توام بيا نگا كن
ترانه هاتو خط بزن دفترتو سيا كن
بگو خدا با ما نبود آدم بدا رو دوست داشت
گل يكي يه دونمو تو باغ ديگه اي كاشت
بگو همه خوب بدونن رز سيامو چيدن
ميگن غريبه اومده برق چشاشو ديدن
اي غريبه مواظب رز قشنگ من باش
نذار كه سختي بكشه بعدا بگي كه اي كاش
اي غريبه بگو براش قصر طلا ميسازي
بگو به پاي داشتنش هر چي داري ميبازي
قسمت ما دوري نبود خدا با ما چي كار كرد؟
ناله هاي ترانه خون عاشقا رو بيدار كرد
ميخوام برم سقاخونه شمعامو پس بگيرم
بگم كه قهرم با همه يه گوشه اي بميرم