
آبی بپوش وقت عزا هم برای من
خندان بیا به بدرقه ام پا به پای من
هر چند تو که کوه دماوند نیستی
تا نشکنی در خودت در هوای من
روزی که میبرند مرا روی دستها
دنبال دست توست فقط چشم های من
حتی نخوان ز دفترم شعری حکایتی
تا در دل تو نیفتد هیچ بلای من
نذری بکن که آتش دوزخ نسوزدم
یک آسمان پرنده رها کن بجای من
|