دلم گرفت، وقتی کوچهها رو تنها قدم زدم، کوچههايی که پر بود از ياد تو.
دلم گرفت، که شب بود و خنکای پاييز. و صدای پای من. فقط مال من بودن.
کوچهها هم باور کردن. که ديگه حضورت، صدات، خندههات، قدمهات تکرار نمیشه. اما من نه. هنوز منتظرم که بیخبر برگردی همون طور که رفتی
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 22:27  توسط .::فریبا::.
درباره ی وبلاگ
دختري هستم متولد فصل رنگها... دختري از فصل غروب عاشقان..زاده ي يك شب پاييزي ....جنس تنم از خاك باران خورده ي پاييز..پدرم خاك ومادرم باران........عاشق پاييزوصداي خش خش برگهاي پاييزي ....دختري تنها تنها تر از تك ماهي حوض خانه ي مادر بزرگم.........